نگذارید در یاس و نومیدی غوطهور شویم
من امروز به شما میگویم، دوستانم،
حتا اگر با دشواریهای امروز و فردا روبرو شویم
این رویایی است که عمیقن ریشه در آرمانهای امریکا دارد
رویایی دارم
روزی این ملت به پا خواهد خواست و معنای راستین عقیده را زنده خواهند کرد
ما حقیقت برابری انسانها را پاس خواهیم داشت
رویایی دارم،
روزی بر سر تپههای سرخ رنگ جرجییا
پسران بردهگان پیشین و پسران بردهداران پیشین بر سر میز برادری با یکدیگر خواهند نشست
رویایی دارم،
روزی فرا خواهد رسید که حتی میسیسیپی سوزان از جور و بیعدالتی
به دشت عدل و داد بدل خواهد گشت
رویایی دارم،
روزی فرزندانم در دنیایی زندگی خواهند کرد که نه رنگ پوستشان بلکه منششان اساس قضاوت خواهد بود
من امروز رویایی دارم
روزی در الاباما با نژادپرستان بدسگالش، با فرمانداری که از لبانش بطلان و تمایز لبریز میشود
روزی پسران و دختران سیاه دست در دست پسران و دختران سفید خواهند داد
امروز رویایی دارم
روزی تمام پستیها بلند و تمام تپهها و کوهها سرفرود خواهند آورد
روزی شورهزارها به دشتهایی هموار و راههای پرپیچ و خم به جادههایی هموار تبدیل خواهند شد
شکوه خداوند تجلی خواهد یافت و تنها، شاهد آن خواهند بود
این است امید ما
ایمان من است که آن را با خود به جنوب خواهم برد
با ضربهی ایمان قوی خود میتوانیم کوه بزرگ نومیدی را به شنهای امید تبدیل کنیم
با ایمان خود میتوانیم گامهای ناموزون ملت خود را به سمفونی زیبای برادری تبدیل کنیم
با ایمان خود میتوانیم شانه به شانهی یکدیگر بکوشیم،
نیایش کنیم، بجنگیم، زندانی شویم
و برای آزادی به پا خیزیم
و میدانیم که روزی آزادی ما فرا خواهد رسید
آن روزی خواهد بود که همهی فرزندان خدا،
معنای جدید سرود "کشورم" را یک صدا سر خواهند داد،
سرزمین زیبای آزادی،
برای تو میخوانم
سرزمینی که پدرانمان در آن دفن شده
سرزمین فخر مهاجران
بگذار از فراز تمام قلههای آن نوای آزادی بخواند
بگذار آزادی از تمام قلهها و دشتها و آبادیها بخواند
بگذار آزادی از قلههای پوشیده از برف فریاد برآورد،
بگذار آزادی از انحنای فراز و نشیبهایت فریاد برآورد،
بگذار آزادی بخواند
و زمانی که این رویا به حقیقت پیوست
و به آزدای فرصت نواختن دادیم
و آزادی از تمام روستاها و دشتها، شهرها نواخته میشود
آنگاه فرزندان سیاه و سفید خداوند،
فرزندان یهود، پروتستان و کاتولیک خداوند
دست در دست هم
سرود روحانی
"آزادی سیاهان" را سر خواهند داد
ما آزاد شدیم
ما آزاد شدیم
خدای را سپاس
ما آزاد شدیم
مارتین لوتر کینگ
مارتین لوتر کینگ از مبارزان حقوق بشر سیاه ژوست امریکا بوده است که در سال ۱۹۶۸ ترور شد.
این متن، ابتدای سخنرانی معروف او است که به نام "رویایی" دارم معروف شده است.
امشب فیلم بادبادک باز را دیدم . این فیلم داستانی است که بر اساس آن سال ها رنج و اندوه افاغنه تصویر می شود. از روزگاری که شوروی کشورشان را اشغال کرد تا روزهایی که طالبان به اسم دین مردم بی گناه را شکنجه و اعدام میکردند . خوب است بدانید که این فیلم بر اساس یک رمان بسیار مشهور ساخته شده. گویا هرکس از این دنیا سهمی دارد و ملت ها نیز شامل همین قانون می شوند. و سهم این ملت از این دنیا رنج و درد بسیار است. اما نکته ای که فکر من را مشغول کرده و باعث شده که این سطور را بنگارم این است که ما ایرانی ها با ملتی که شباهت های فرهنگی و اعتقادی بی شماری با ما دارد چگونه رفتار کردیم؟ هرکدام از ما بارها شاهد مسخره و تحقیر شدن این قوم توسط هموطنانمان بوده ایم. روزگاری در این مملکت آنها حتی حق سوار شدن در همواپیما را هم نداشتند. درباره آنها جک ساختیم. و آنها را با کم توجهی به ارزشهای انسانی از کشور بیرون کردیم. کار به آنجا رسید که صدا و سیما هم علنا به تمسخر این قوم پرداخت! وای بر ما...امشب فیلم بادبادک باز را دیدم . این فیلم داستانی است که بر اساس آن سال ها رنج و اندوه افاغنه تصویر می شود. از روزگاری که شوروی کشورشان را اشغال کرد تا روزهایی که طالبان به اسم دین مردم بی گناه را شکنجه و اعدام میکردند . خوب است بدانید که این فیلم بر اساس یک رمان بسیار مشهور ساخته شده. گویا هرکس از این دنیا سهمی دارد و ملت ها نیز شامل همین قانون می شوند. و سهم این ملت از این دنیا رنج و درد بسیار است. اما نکته ای که فکر من را مشغول کرده و باعث شده که این سطور را بنگارم این است که ما ایرانی ها با ملتی که شباهت های فرهنگی و اعتقادی بی شماری با ما دارد چگونه رفتار کردیم؟ هرکدام از ما بارها شاهد مسخره و تحقیر شدن این قوم توسط هموطنانمان بوده ایم. روزگاری در این مملکت آنها حتی حق سوار شدن در همواپیما را هم نداشتند. درباره آنها جک ساختیم. و آنها را با کم توجهی به ارزشهای انسانی از کشور بیرون کردیم. کار به آنجا رسید که صدا و سیما هم علنا به تمسخر این قوم پرداخت! وای بر ما...
نیچه را فیلسوف فرهنگ می نامند. از آنجا که آرمان یک فرهنگ پیشرفته در تمامی آرا و آثار او جریان دارد. نیچه نقد جدی به فرهنگ ، تعلیم و تربیت و آموزش همگانی وارد کرده است که بی شباهت به وضع فرهنگ و آموزش همگانی امروز ما نیست.
چنانکه می دانیم هر شیئ و پدیده ای از صورت و معنی تشکیل می شود. معنی استعداد و امکان صورت ، و صورت تحقق این استعداد و فعلیت و حقیقت نهایی معنی است. نیچه آموزش و فرهنگ را پدیده ای می داند که فقط معنی و محتوا دارد و از صورت و فرم خالی شده است. معلومات آموزش داده شده چون توده ی عظیمی از معرفت فهم ناکردنی در درون انسان به هم ساییده می شوند. اما در آن صورت نیست چون هیچ اثر خارجی که منطبق با محتوای معرفت باشد به آن شکل و فرم نمی دهد. حال ما شبیه به فردی است که بدون اشتها و نیاز به خوردن ، فقط می خورد! این فرهنگ نه به معنای یک روش زندگی اصیل ، که به معنای شناخت و باور به معلومات و گاه القائات تاریخی در می آید. این یک فرهنگ پوک است که از گذشته می خورد و فربه می شود. نیچه دانش آموخته های این نظام فرهنگی را به دانش نامه های متحرک و سرگردان تشبیه می کند. ارزش یک دانش نامه فقط به محتوای درونی آن مربوط می شود و از صورت خالی است. بنابراین تمام فرهنگ جدید اساساً درونی است. در یک کلام می توان گفت غایت اینگونه نظام های آموزش همگانی معرفت از علم و فرهنگ است نه خود علم و فرهنگ.
از نگاهی می توان نیچه را در مقابل ارسطو قرار داد. او در آثاری چون «اراده ی قدرت» ، «فراسوی نیک و بد» ، «زایش تراژدی» ، و «تبارشناسی اخلاق» تعادل خود را از دست می دهد و راه افراط در پیش می گیرد. اخلاق را اختراع ضعفا برای بازداشتن اقویا می داند و بالاترین فضیلت را تنها در میل به قدرت می بیند. به هرگونه اعتدال در ذهن و رفتار حمله می کند و اخلاق دیونیزوسی را در مقابل اخلاق مسیحی و آپولونی قرار می دهد. در خود بزرگ بینی به وهم جنون آمیزی دچار می شود. می گوید : پیشرفت در حکمت مایه ی کاهش تندی و تلخی است. اما خود اینگونه رفتار نکرد و هر چه در حکمت پیش رفت تندتر و تلخ تر شد. گفتار زیر شدت زهری را که در کلام او نفوذ می کند نشان می دهد. نیچه در کتاب «زایش تراژدی» از زبان یکی از خدایان یونان خطاب به انسان می گوید : ای نژاد تیره بخت روزگار ، و ای فرزندان اتفاق و شوربختی ، چرا وادارم می کنید چیزی را برای شما بگویم که مصلحت نیست بشنوید؟ آنچه بهتر از همه چیز است در دسترس شما نیست. تولد نیافتن ، نبودن ، و فانی شدن. با این همه دومین چیز خوب برای شما اینست که هر چه زودتر بمیرید.
با وجود تمام این تلخی ها و تندی ها ، نیچه همچون درختی زنده و برومند در فلسفه ی جدید پابرجاست. در قرن نوزدهم ، نیچه در فلسفه ، ریچارد واگنر در موسیقی ، و ویکتور هوگو در ادبیات ، مکتب رمانتیسیسم را به اوج خود رساندند. نیچه به گزاره های اخلاقی مبتنی بر زیست شناسی داروین معنا داد. کلام او تلخ بود ولی در صداقت و صراحت بیان نظیر نداشت. گذشته از این حقیقت که او با ارزش ترین نثر های زبان آلمانی را نوشت. داریوش آشوری – مترجم و نیچه شناس – در وبلاگ خود می نویسد : نیچه نویسنده ای است بسیار توانا و باریک اندیش و هنرمند بزرگ کاربرد زبان گزین گویانه.
مرگ او در سال 1900 بود. ویل دورانت درباره ی او می گوید : نبوغ برای کمتر کسی تا به این اندازه گران تمام شده است.
*************
آه. ای مجنون مهربان! زرتشت! ای شیدای اعتماد! تو همیشه همین سان بوده ای. تو همیشه با اعتماد به هر چیز هراسناک نزدیک شده ای. تو همیشه می خواهی هر غولی را بنوازی. هرم نفسی گرم و کمی موی نرم بر پنجه. همین بس تا تو یکباره آماده ی عاشق شدن و به دام انداختن اش شوی. عشق خطری است در کمین تنهاترین کس. عشق به هر چیزی که زنده باشد و بس. به راستی خنده آور است جنون و فروتنی من در عشق.......
*************
هيچگاه نبوده كه من آثارم را با تمام تنم و با تمام زندگيام ننويسم. خدا كجا رفته؟ به شما خواهم گفت. ’به حافظ. پرسشِ يک آبنوش.‘ در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که ارادهٔ زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است! یك رمانتيك هنرمندي است كه ناخشنودي والاي او نسبت به خودش او را آفرينشگر مي سازد ؛ كسي كه از خودش و جهانش به دور مي نگرد ؛ به واپس مي نگرد. باری ؛ بدترین چیز خرداندیشی ست. به راستی ؛ شرارت به که خرداندیشی دوست می دارم خوارشمارندگان بزرگ را ؛ زیرا که پاس دارندگان بزرگ اند و خدنگ های اشتیاق به سوی کرانه ء دیگر. آن کس که آفرینندگی و نو آفرینی می خواهد. در نیک یا بد. ناگزیر نخست می باید با نیست و نابود کردن ارزشها آغاز کند. درست است كه ما عاشق زندگي هستيم ؛ اما نه از آن رو كه بدان خو كرده ايم ؛ بل از آن رو كه خو كردهء عشق ايم. عشق هيچگاه بي بهره از جنون نيست. اما جنون نيز هيچگاه بي بهره از خرد نيست. باری ؛ زرتشت در مردم نگریست و حیران بود. سپس چنین گفت : 
من هيچگونه «مسأله فكري محض» نميشناسم... اين امور را شما به عنوان افكارتان ميشناسيد، ولي افكار شما غير از تجربههاي شماست.
ما ـ من و تو ـ او را كشتيم.
آن میخانه که تو از بهرِ خويش بنا کرده ای
گُنجاتر از هر خانهای ست،
میای که تو در آن پرورده ای
همه–عالم آن را سَرکشيدن نتواند.
آن پرندهای که [ناماش] روزگاری ققنوس بود،
در خانه ميهمانِ تو ست،
آن موشی که کوه زاد،
همان—خود تو ای!
همه و هيچ تو ای، می و میخانه تو ای،
ققنوس تو ای، کوه تو ای، موش تو ای،
که هماره در خود فرومیريزی و
هماره از خود پَر میکشی—
ژرفترين فرورفتگیِ بلندیها تو ای،
روشنترين روشنیِ ژرفاها تو ای،
مستیِ مستانهترين مستیها تو ای
— تو را، تو را طلب شراب چرا؟
آدم بندی است بسته میان حیوان و ابر آدم ؛ بندی بر فراز مغاکی.
فرارفتنی ست پر خطر ؛ در – راه – بودنی پر خطر ؛ واپس نگریستنی پر خطر ؛ لرزیدن و درنگیدنی پر خطر.
آنچه در آدم بزرگ است این است که او پل است نه غایت ؛ آنچه در آدم خوش است این است که او فراشدی ست و فروشدی.
پيام شهيدان كربلا را بشنو، بشنو كه گفتهاند: كساني ميتوانند خوب زندگي كنند كه مي توانند خوب بميرند. «آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند، و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدیاند»!...." 

*بخشی از کلام دکتر علی شریعتی*
سلام
آقای اسلامی لطف کرده بودند و نقد نامه ای در مورد پست قبلی نوشته بودند. این متن نقدنامه ایشان و سپس جوابیه ی بنده است.
دوست عزيز
ابتدا بايد بگويم خيلي خوشحال شدم از اينكه اين مطلب را در وبلاگت نوشتي. زيرا پيش از اين هم احساس مي كردم حرفهايي را در دل داري اما از گفتن آنها به صورت واضح خودداري مي كني و با طعنه و كنايه حرفهايي را به من و امثال من فقط به جرم اينكه "مثل تو نيستند" ميزني.
اماا الان تشكر مي كنم از اينكه روشن و شفاف حرفهايت را زدي و راه را باز كردي كه ديگران هم بتوانند تو را نقد كنند.
اول هدفم از اينكه اين جواب را براي تو ارسال مي كنم را مي نويسم و پس از آن به نقد گفته ها خواهم پرداخت:
1- در متني كه ديروز در وبلاگت نوشتي، در چند مورد جوالدوز هايي به من زدي و من از درد اين نقد يك جانبه، تصميم گرفتم سوزني كوچك به تو بزنم تا كاري را كه تو در مورد اين ضرب المثل كه مي گويد: يه سوزن به خودت بزن، يه جوالدوز به ديگران، انجام ندادي را من انجام بدهم. البته بماند كه قديمي، در اين ضرب المثل زدن سوزن به خود را مقدم بر زدن جوالدوز به ديگران دانسته. اما به هر حال...
2- چون مي خواهم بحثم علمي باشد، از ضرورت اين كار مي گويم: حتما پنجره ي جو هاري را يادت هست! يادت هست كه در اين پنجره مكاني وجود داشت كه مي گفت: چيز هايي در شما وجود دارد كه ديگران اطلاع ندارند؟ كه به ان مي گفتند محدوده ي كور. من براي اينكه اين محدوده ي كور را براي تو روشن كنم، اين جواب را مي نويسم. البته اين از ديد "جو" و "هاري" است وگرنه در تعاليم ما اين مساله را اينگونه روشن كرده اند كه، دوست تو آيينه ي توست و بايد خوبيها و بدي هاي تو را به تو بنماياند. البته من از گفتن خوبيها ي تو كه كم هم نيستند، فاكتور مي گيرم و فقط نقاطي را كه به آنها ايراد دارم، بيان مي كنم.
3- اين متن را به ايميل ارسال ميكنم زيرا ممكن است دوست نداشته باشي ديگران اينگونه جواب دادن ديگران به حرفهايت را ببينند. اما اي كاش تو هم اين مساله را رعايت مي كردي و حرفهايي كه در مورد من است را ابتدا به خودم مي گفتي و بعد اگر جواب مناسبي برايش پيدا نمي كردي، اين بحث را به فضاي سايبر مي كشاندي. زيرا تو در نوشته ات جمله اي با اين مضمون استفاده كردي: "عده اي به پزشكي اسلامي مي پردازند كه از مصاديق هدفهاي بي ربط در رشته است." و همه ي هم رشته اي ها من را به عنوان مصداق كار هاي نظري در حوزه ي پزشكي اسلامي مي دانند و طبيعي است با مطرح شدن اين مساله، امين اسلامي در ذهن همه تداعي شود. همانطور كه با مطرح كردن انيميشن، ذهن همه متوجه همداني مي شود.
اين متن را به دليل ذكر شده به ايميلت ارسال كردم اما اگر فكر مي كني محكوم هم مي تواند از خود دفاع كند، اين متن را هم در كنار همان متن قرار بده.
4- تصميم گرفتم در انتهاي اين نوشته بر حسب وظيفه، چند مورد به صورت خصوصي و شخصي انتقاد هايي از تو بكنم كه انشاالله به ديد برادرانه از من بپذيري و بر من
5- خرده نگيري.
اما به نقد مطالب مطرح شده در نوشته ات مي پردازم:
1- گفته بودي: "بين بجه ها جز 4-5 نمي بينم كه راه درستي را انتخاب كرده باشند." البته احتمال مي دهم يكي از آن 4-5 نفر خودت باشي. اما از نظر من اين آماري كه ارائه كردي، كاملا برعكس است. يعني به نظر من "بين بچه ها جز 4-5 نمي بينم كه راه درستي را انتخاب نكرده باشند." اما چرا؟
براي روشن شدن جوابم، من تبيين شما از مساله را از ديد خودم مي نويسم. اگر اشتباهي بود تذكر بده تا در جهل نمانم. از نظر شما و احتمالا همان 4-5 نفر، رشته ي فرهنگ و ارتباطات جايي است براي مطالعات نظري. نظر من هم همين است، اما از نظر من اين همه ي مساله نيست. اين ديدن قسمتي از مساله است. چه كسي گفته ارتباطات فقط جاي كار نظري است؟ وانگهي، نظر بي عمل به چه ماند؟ به قول حكيم، به زنبور بي عسل!
وقتي كه مشهد بوديم، در اين مورد بحثي داشتيم كه به دلايلي به پايان نرسيد. آنجا من عرض كردم كه در اين رشته من نظر بي عمل و عمل بي نظر، هر دو را مذموم مي دارم. اما تو انجا هم تاكيد بر كار نظري داشتي و مدام بر طبل نظر مي كوبيدي. اما دوست عزيز! صاحبنظر شدن مادامي كه نتيجه ي عملي نداشته باشد، چه فايده؟ در اين صورت تو چه خدمتي به خلق كرده اي؟ چه گرده اي از كار ملت گشوده اي؟
خب تا اينجا مشخص شد كه من در رشته ي ارتباطات به دنبال نظر و عمل هر دو با هم هستم و هر يكي بدون ديگري را ابتر مي دانم. با اين حساب من كار كساني را كه فقط به كارهاي نظري مي پردازند را رفتن به بيراهه مي پندارم.
به نظر من آن 4-5 نفر مورد نظر شما كساني هستند كه فقط در حوزه ي نظر كار مي كنند. مثالي همين الان به ذهنم رسيد كه به نظرم مناسب اينجاست. تابستان رفته بوديم كربلا، جاي شما خالي يك روز ظهر كه از حرم برگشتيم، به دليل گرماي هواي كربلا، خيلي تشنه شده بودم، وقتي رسيدم بساط ناهار پهن بود و جاي شما خالي نوشابه و ... هم به راه بود. من هم كه تشنه بودم شروع كردم به خوردن نوشابه، يكي از دوستان كه مي دانست من در حوزه ي طب سنتي دستي دارم، گفت: مگه طب سنتي نمي گه نوشابه نخور؟ منهم كه از شدت تشنگي داشتم نوشابه را مي بلعيدم، گفتم: اونا مباحث نظريه و اينجا صحنه ي عمل! مباحث نظري را با عملي قاطي نكن. به نظر خودم كه خيلي حرف بي مبنايي زدم، چون اگه اون مباحث نظري علم بود، بايد من را از خوردن نوشابه باز مي داشت اما نداشت. حالا بماند كه من براي خوردن نوشابه هم دليل داشتم اما كار درستي نبود.
2- نكته ي ديگري كه فكر مي كنم ذكرش مناسب باشد، اينست كه، به نظر من شما خودت را ملاك فرض كردي و هر چيزي غير خودت را انكار مي كني. به نظر تو اينگونه نيست؟ (اگر جواب اين سوال را بدهي ممنون مي شوم) اگر نه، ملاك تو براي اينكه اين حكم را صادر كردي و حدود 99% از بچه ها را محجور (البته شايد املاي درستش مهجور باشه مطمئن نيستم) فرض كردي چه بود؟ من حرفهاي روي هوا را قبول نمي كنم براي مقايسه، شاخص! مي خواهم. خود من تا وقتي كه اين شاخص! را نداشته باشم، طبق گقته ي معصوم، در مورد ديگران فكر مي كنم كه مي فرمود: 70 ظن مثبت در مورد برادرت ببر قبل از اينكه يك گمان منفي در موردش ببري.
گفته بودي همان 99% مسيري را در پيش گرفته اند كه يا مقصدي ندارد يا به جايي مي رود كه به ماهيت رشته ربط ندارد. همان سوال قبلي را تكرار مي كنم ملاكت چيست؟ من براي جواب دادن ملاكي ندارم اما از مقايسه استفاده مي كنم.
به نظر شما رشته ي ما چيست؟ خب معلوم است، فرهنگ و ارتباطات. به نظر شما مطالعات صابري در چه زمينه اي است؟ همانطور كه خودش مي گويد "جامعه شناسي". حالا به نظر شما رشته ي ما جامعه شناسي است؟ احتمالا خير.
من با اين مقايسه ي كوچك به اين نتيجه رسيدم كه شما به جايي مي روي كه هدف رشته ي ما نيست، اگر هدف رشته ي ما جامعه شناسي بود، به نظر شما چرا اسمش را گذاشته اند "فرهنگ و ارتباطات"؟ خب معلوم است چون جامعه شناسي همه ي رشته ي ما نيست، اين فقط بخشي از كار ماست به نظر شما اگر كسي چيزي غير از جامعه شناسي مطالعه كند بيراهه رفته؟
3- به ادامه ي مطلب بپردازيم:
امروز آقاي دكتر فياض كار من را خيلي راحت كرد. نمي دانم چه قدر از جلسه دكتر را بودي اما من علاقه مندم در اين زمينه با تو گفتگوي رو در رو داشته باشم. چون فكر مي كنم حرفهاي فياض امروز كاملا به نفع من و حرفهايي كه مي نويسم، بود و همينطور دقيقا خلاف چيزي كه شما نوشتي. انشاالله در اين مورد با هم صحبت مي كنيم.
اما تا وقتي كه بحث حضوري داشته باشيم، من چند نكته اي را كه در نوشته ي شما بر خلاف واقع يافتم، توضيح مي دهم.
به نظر شما اگر كسي در زمينه ي شعر و ادب فعاليت كند و در نهايت در يك كار علمي (مقاله يا كتاب يا ...) ارتباط اين مقوله را با فرهنگ و ارتباطات مشخص كند كاري بي هدف كرده؟ اگر كسي از مفاهيم نظري كه در درشته مطالعه كرده در جهت افزايش كيفيت انيميشن استفاده كند، كاري بيهوده كرده؟ اگر كسي پزشكي سنتي- اسلامي كار كند و ارتباطي بين مفاهيم موجود در پزشكي سنتي- اسلامي و رشته ي فرهنگ و ارتباطات برقرار كند، كاري بيهوده و بي هدف كرده؟ يا به جايي رفته كه به ماهيت رشته ربط ندارد؟
درباره ي مورد آخري كه ذكر كردم، چون مي دانم مقصود شما من بودم و همانطور كه توضيح دادم، ديگران هم ميدانندفكر مي كنم اگر توضيحاتي بدهم، بد نيست.
از همان ابتدا كه مي خواستم وارد حوزه ي طب شوم، بزرگترين فكرم اين بود كه اين حوزه چه ربطي مي تواند به رشته ي ما داشته باشد. به همين منظور ليستي از حدود 20 ارتباطي كه بين اين دو حوزه وجود داشت تهيه كردم و با توجه به علاقه و ميزان اهميت و ... يكي را انتخاب كردم و به طور متمركز شروع به فعاليت كردم. انشاالله اولين مقاله اي كه در اين زمينه نوشته ام تا چند وقت ديگر در نشريه ي دعوت چاپ مي شود. اما اين موضوع همينجا تمام نمي شود زيرا با يكي از دوستان مشغول كار كردن روي دومين مقاله در اين زمينه هستيم.
به نظر شما اين كار من به ماهيت رشته نزديكتر بود يا آن كار شما (فقط جامعه شناسي؟) خب قابل بحث است ميتوانيم مناقشه كنيم.
نكته ي ديگري هم در مورد من گفته بودي كه اينجا مي خواهم از خودم دفاع كنم. گفته بودي عده اي رمان مي خوانند و اين را تعبير به بي هدفي كرده بودي.
خدا را شكر كه امروز دكتر فياض اين جلسه را برگزار كرد و همه ي چيز هايي كه قرار بود من بگويم را گفت و زحمت مرا كم كرد. اگر باز هم قبول نداري، مي توانيم بحث كنيم. اما من لازم مي دانم توضيحاتي را در اين زمينه بدهم.
من براي خواندن رمان دلايل بسيار زيادي دارم كه اگر بگويم، هفتاد من كاغذ خواهد شد. اما چند دليل كه متناسب با فضاست را عرض مي كنم:
· مهمترين دليل را امروز دكتر فياض اشاره كرد كه اگر خواستي من جزوه ي اين جلسه ي استاد را دارم و مي توانم در اختيارت قرار دهم.
· ولي فقيه من قَدَر ترين رمان خوان است و با اين همه مشغله ي كاري و مسووليتي و ... كه دارد دست از خواندن رمان بر نمي دارد و...
· رمان با رشته ي ما قرابتي بس بنيادي دارد. اين را امروز دكتر فياض هم اشاره كرد.
· ادبيات و فرهنگ و تاريخ و هنر ما در رمان است.
· يك سياستگذار خوب كسي است كه وقتي وارد حوزه اي شد، به درستي با آن رشته آشنا باشد. اگر من فردا سياستگذار حوزه ي كتاب شدم...
· هزاران دليل ديگر هم وجود دارد كه يك دانشجوي رشته ي فرهنگ و ارتباطات رمان بخواند اما من واقعا در تعجبم كه چرا تو اينها را نمي داني و مرا توبيخ مي كني؟
خب تا اينجاي مطلب ايراد هايي بود كه به نوشته ي شما در وبلاگت داشتم و توضيحاتي دادم و انشاالله بعدا بحث هاي مفصل تري در اين زمينه خواهيم داشت....(ادامه این مطلب که راجع به شخص بنده بود ابتدا در وبلاگ قرار داده شد ولی پس از آن به درخواست خود آقای اسلامی حذف شد)
امين اسلامي
------------------------------------------------------------------------------------------
جوابیه
به نام او که انسان را فکرت آموخت
اول از همه لازم میدانم از تو تشکر کنم به خاطر اینکه من را آنقدر قابل دانستی که چنین مطلب مفصلی را برایم بنویسی. من این را علامتی از دوستیمان می دانم و مطمئن باش که رنجشی در من ایجاد نشده است.
دوم آنکه هر کدام از انتقادهایت را که نپذیرم این را خواهم پذیرفت که اشتباه بزرگی را مرتکب شده ام و آن اشاره ی طعن آلود به دوستانم بود. راستش را بخواهید آن موقع که مطلب را نوشتم به این نکته توجه نداشتم. امیدوارم که دوستان من را حلال کنند.(اگر هم کسی حلال نکرد بیاید پیشم تا ببینیم باید چه کار کرد) هرچند فکر میکنم با توضیحاتی که می دهم تا حدی راحت تر بتوانید قصور من را ببخشید.
خوب است قبل از آنکه به صورت موردی به نامه شما پاسخ دهم برایتان شرایطی را که این مطلب بر اساس آن نوشته شده را برایتان توضیح دهم.
جریان از اینجا شروع شد که یکشنبه پیش من با اینکه اول صبح را با مطالعه و به خوبی آغاز کردم اما در همان ساعات اولیه روز در دانشگاه مساله ای پیش آمد که باعث عصبی شدنم در طول روز و در نتیجه کم شدن سعه صدر نداشته ام شد. همان روز در اتاق صمدی بحثی در گرفت و من که معمولا این نکات را به زبان نمی آودم از کوره در رفتم و نکاتی را در نقد دوستان گفتم و عزیزترین دوستان هم رشته ایم را بی نصیب نگذاشتم و رو در رو به آنها گفتم که این چه راهی است که رفته اند. اما اشتباه من در آن روز آن بود که بیشتر تقصیرات را به گردن نظام آموزشی انداختم به این بهانه که این بچه ها همه گزینش شده و تایید شده هستند و موسسه ایکه دانشجویانش را اینگونه انتخاب میکند حق ندارد تقصیرات را به گردن آنها بیندازد. البته هنوز هم تا حدی به این نکته اعتقاد دارم. اما اشتباهم را وقتی فهمیدم که فردای آن روز یکی از دوستانی که در آن بحث حضور داشت پیش من آمد و ماجرایی را تعریف کرد که چگونه طعنه ی تلخ یکی از دوستانش باعث شده تا مسیرش را عوض کند و به مسیر اصلی برگردد و به قول خودش آن دوست بزرگترین خدمت را با آن طعنه به او کرده است و این را نیز گفت که این وضع را که من میبنم(و ظاهرا شما آنرا کاملا متفاوت از من میبنید) بیشتر تقصیر خود بچه هاست و او به من پیشنهاد کرد که مانند آن دوست با طعنه افراد را بیدار کنم.(البته ظاهرا از دیدگاه شما من خودم هم در خواب به سر می برم)(فکر میکنم اکنون بهتر می توانید من را حلال کنید و مطلب را نیز بهتر درک کنید)
نکته دیگر آنکه آنجا که در مطلب آن جملات را آوردم مقصودم بیان مثال هایی بود. خدا نکند که من بخواهم به شما یا هر یک از دوستان سر سوزنی بزنم. گرچه باید به یاد داشته باشیم که دوست واقعی آن کسی است که اگر لازم بود ما رابگریاند، نه اینکه همیشه ما را بخنداند.(هرچند من تقصیرم را پیش از این پذیرفته ام)
دیگر آنکه مطمئن باشید بمده شما را جزو خفتگان نمی دانم. یادتان که هست آن مقاله ی شاخص ها را اول به شما دادم تا مطالعه کنید بعد هم خودم از شما خواستم آنرا نقد کنید و با هم مباحثه ای در رابطه با آن داشتیم که حداقل برای من مفید بود هرچند که به ظاهر شما برای آن مقاله ارزش خاصی قائل نیستید که البته این خود نظری است. اما اینهایی را که عرض کردم به عنوان نشانه هایی بر ارادت حقیر به خود حساب کنید.
در مورد نقد اولی که مطرح کردید: شما و دیگر دوستان همه از علایق من به مباحث نظری آگاهید و آنها که مرا بیشتر می شناسند می دانند که به عقیده من تا هنگامی که ما در حیطه نظر وضعمان اینقدر خراب است کار کردنمان در حیطه عمل کورکورانه خواهد بود و در عمل فرقی با مسوولان فعلی فرهنگی نخواهیم داشت. (که همانطور که اشاره کردی با هم بر سر آن مباحثه ای داشتیم ولی با آن مباحثه به نتیجه ای نرسیدیم) و فکر میکنم از من این نظر را شنیده باشی که امروز در همه حیطه ها از نظری ترین گرفته تا عملی ترین آنها فضا خالی است و هر یک از ما باید با علایق شخصی خود جایی را برای رسیدن انتخاب کنیم. اما صحبت من چیز دیگری است. بحث بر سر این نیست که همه باید به حیطه نظر بپردازند، بحث این است که آیا آنها درچارچوب این رشته دانشگاهی عمل میکنند؟ یادمان باشد اگر مفهومی بیش از حد عام شد به حدی که مانعیت خود را از دست داد عملا دیگر مفهوم نیست. اگر بتوان همه فعالیت ها در عرصه فرهنگی را در این رشته گنجاند همین مشکل پیش می آید؛ یعنی از این به بعد بای به آن کسی که شغلش چاپ پوستر است را هم از دانشمندان تجربی این علم بدانیم! سوال اینجاست که فرق ما به عنوان دانشجویان رشته فرهنگ و ارتباطات با بقیه فعالان فرهنگی چیست؟ فرق ما باید این باشد که بر اساس علم کار کنیم وگرنه معلوم میشود که دانشجو بودنمان فقط جنبه نمادین داشته و ما فرقی با بقیه نداریم. مسلما برای اینکه بتوانیم در هر حیطه ای که قصد فعالیت داریم علمی عمل کنیم لازم است که راجع به فرهنگ(فارق از انواع آن چون فرهنگ عامه و...) تا حد خوبی نظریات علمی را بدانیم .(البته واضح است که افرادی مثل من باید خیلی جدی تر به این مسائل بپردازند اما برای افرادی چون شما هم شناختی علمی حیاتی است) بنابر این امروز ما به عنوان دانشجو باید چه کنیم؟ آیا وظیفه ای جز این داریم که به مطالعه در مورد فرهنگ بپردازیم؟ حال شما به من بگویید که چند نفر از دوستان هستند که بتوانند ده نظزیه پرداز بزرگ در زمینه فرهنگ را نام ببرند؟ حال چند نفر از آنها می توانند راجع به نظر سه نفر از آنها صحبت کنند؟ چند نفر هستند که یک کتاب از کتب این ده نفر را خوانده باشند؟
حال شما به من حق می دهید که از این وضعیت ناراضی باشم؟ آیا این افراد که در سال چهارم تحصیلشان چنین وضعی دارند اگر در آینده به عرصه ی فرهنگ وارد شوند خواهند توانست برنامه ای علمی تهیه و اجرا کنند؟ آیا آنها تغییری در وضع اسفناک فرهنگی و در واقع در ابتذال کنونی سیاست های فرهنگی ایجاد خواهند کرد؟ شما چگونه می توانید این وضع را خوب ببینید؟ من می دانم که اگر خداوند به من توفیق و اراده دهد تا به آن هدفی که دارم برسم روزهای بیشماری را باید صرف بحث با همین دوستان که در آینده از مدیران فرهنگی می شوند داشته باشم و آن دسته از آنها که اینگونه به راه خود ادامه داده اند حرف های علمی بنده را نخواهند فهمید و همچنان به مسیر غلط کشور ادامه خواهند داد.اگر چه همانطور که اشاره کردید این حرف ها را تا به حال در دل نگه داشته بودم.
اما در مورد نقد دوم: جواب سوالتان را تا حدی در بالا داده ام. من نمی گویم همه باید مثل من به حیطه نظر بپردازند(اگرچه این حیطه را مهمتر از همه می دانم) بلکه میگویم هر کسی باید هدفی داشته باشد که در چارچوب کار علمی (نه لزوما نظری) در حوزه فرهنگ تعریف شود . (فکر می کنم این تعریف مورد اتفاق باشد). نمی دانم آن مطلبی را که قبل از آن مقاله در باره حوزه های ممکن فعالیت در فرهنگ و ارتباطات نوشتم را خوانده اید یا نه. اگر آن را بخوانید فکر میکنم من را از اینکه فقط خودم را ملاک قرار می دهم تبرئه کنید چرا که خود من فقط در حوزه ی سوم قرار می گیرم. باز با همان مراجعه منشا علاقه من به جامعه شناسی را خواهید فهمید. اگر کسی می خواهد در حوزه فرهنگ به نظریه پردازی کلان بپردازد بی شک جامعه شناسی برای او اهمیتی بسیار زیاد دارد اگرچه همه چیز جامعه شناسی نیست. اما پراکنده کاری معمولا نتیجه ی خوبی به بار نمی آورد؛ یعنی خوب نیست که ما همزمان هم زبانشناسی بخوانیم هم جامعه شناسی و هم بقیه علوم. من تصمیم گرقتم با جامعه شناسی شروع کنم. البته یادمان نرود که تا همین امروز حداقل هفت واحد تخصصی جامعه شناسی داشتیم (تازه اگر درس های مرتبط با آن را ندیده بگیریم) اما آیا در مورد حوزه های فعالیت دوستان واحد خاصی داشته ایم؟ حال که شما خودتان از دکتر فیاض استفاده کرده اید من نیز چنین میکنم: اگر در آخر جلسه حضور داشته اید حتما شاهد سوال من از ایشان و جوابشان بوده اید. ایشان خود معتقدند که در این روش مولتی دیسیپلینری که ما در این رشته اتخاذ کرده ایم و در آن به علوم متفاوت می پردازیم، دایره علوم ما باید به سمت یکی از این علوم گرایش پیداکند.(فرصتی برای شرح بیشتر این ماجرا نیست) من بین این علوم، جامعه شناسی را انتخاب کرده ام و برای آن دلیل هم دارم. پیشنهاد می کنم به کتاب ریتزر (که فکر میکنم بخشهایی از آنرا خوانده اید) و به بخش مربوط به جامعه شناسی خلاق مراجعه کنید؛ آنگاه خواهید دید که بسیاری از مسائل نظری که ما بدنبال آن هستیم در آن قسمت مطرح می شود. تعریفی که در بالا آمد خود بیانگر شاخص من در ارائه ی بحث بود. من تا به حال با تعداد زیادی از دوستان راجع به هدفشان صحبت نکرده ام بلکه با توجه به نوع عملکردشان آن حرف ها را زدم. برخی از دوستان مسیری چنان عملی را در پیش گرفته اند که اساسا آنان را از چارچوب علمی این رشته خارج میکند. برخی از دوستان با این مسیر اگر به رشته هایی چون هنر یا کارگردانی می رفتند راهشان با رشته شان خیلی بیشتر ارتباط می داشت!
در مورد نقد سوم: بعید می دانم خود شما یا هیچ یک از دیگر دوستان به اندازه من رمان خوانده باشد، فعالیت هایم درحوضه شعر نیز کم نیست (خواهشا این را به حساب عجب یا تعریف از خود نگذارید) اما بحث بر سر این است که چه چیزی برای ما اصالت دارد. مسلم است که رمان و شعر مخصوصا با توجه به فرهنگ ایران اهمیتی فراوان دارند اما آیا به خودی خود اصالتی دارند. من و شما خود شاهد استفاده های مکرر دکتر فیاض از رمان و ادبیات بوده ایم ایشان از این رمان ها به عنوان شواهد نظری استفاده میکنند. حال آیا آن کسی که بزرگترین فعالیتش در حوزه شعر است در مسیری درست حرکت می کند؟
چند وقت پیش یکی از اساتید حرف قشنگی به من زد. ایشان آدم های اهل مطالعه را سه قسمت کرد: آنهایی که حول درس های دانشگاهیشان مطالعه میکنند، آنها که فارق از آن برای خود برنامه مطالعاتی می ریزند و گروهی که به خاطر علاقه به نفس خواندن به صورت پراکنده مطالعه میکنند. ایشان بیان می کردند که من گروه اول را دوست دارم نسبت به گروه دوم بی تفاوتم ولی از گروه سوم می ترسم! آنها که می توانند راجع به همه چیز صحبت کنند ولیکن هیچ ارزشی ندارد! دوست عزیز من می ترسم امثال شمایی که اهل مطالعه هستید در این مسیر غلط بیفتید! یعنی در یک ترم هم رمان بخوانید هم راجع به هنر مطالعه کنید و هم جامعه شناسی!
اما راجع به آنچه در باره ی شخص من نوشتید: مدتی بود که یکی از دوستان به من می گفت که بچه ها در تو نوعی غرور علمی مشاهده می کنند اما راستش را بخواهید فکر نمی کردم ماجرا اینقدر جدی باشد. برادر عزیز! اگر من در بحث روی تفکرات و اطلاعاتم در حد معقول پافشاری نکنم که چیزی برایم باقی نمی ماند! تمام آنجه منم همان تفکرات و اطلاعات است بنابر این تاحدی به من حق بده. شاید ایراد اصلی از آنجا باشد که من بعضا وقتی کسی حرفی می زند که از نظر من نادرست است خیلی رک نظرم را به او میگویم و با آخرین قوا نظر او را محکوم میکنم. نمی دانم این رک بودن خوب است یا بد ولی حد قل فهمیدم که چنین مشکلاتی را به بار می آورد. با این حال قبول دارم که بعضا در شنیدن حرف دیگران ضعیفم و از قبل راجع به آنها قضاوت میکنم(البته فکر نیکنم این کار را بیش از بقیه انجام دهم) لیکن شما دعا کنید که بتوانم این رفتار خود را اصلاح کنم.
راجع به مطلب دوم باید بگویم: بسیاری از ما انسان ها وقتی چیز با ارزشی به دست می آوریم دوست داریم آن را به بقیه هم نشان دهیم. رفتاری هم که تو از من مثال آوردی مصداق همین امر است. من 230 صفحه کتابی را خواندم که از مهمترین متون کلاسیک جامعه شناسی است و از خواندن آن لذت بردم. حال این موفقیت را به دوستانم گفتم نه برای آنکه بخواهم به آنان فخر بفروشم بلکه به این خاطر که لذتی درونی را تجربه کردم و بنا بر طبیعت بشری آنرا با دوستان خود در میان گذاشتم. آیا شما حرف هایی که آقای فیاض راجع به مطالعه هایش می زند را فخر فروشی می دانید؟ من همین جا اعتراف می کنم که از آنچه باید باشم بسیار عقبم و بسیار پیش می آید که حسرت عمر تلف شده خویش در راههای بی سرانجام را می خورم. البته من تا به حال ادعای یک چیز را نکرده ام و آن این است که به تولید علمی رسیده ام. در حال حاضر من در اول این راه قرار دارم و اگر هم تولیدی داشته باشم مسلما چندان علمی نخواهد بود. بنابر این من آن مقاله را در وبلاگ نوشتم نه در یک نشریه رسمی.
اما چند جمله خطاب به دیگر دوستان: می ترسم که این مطالب باعث شود تا این شائبه که صابری خود را از بقیه بالاتر می داند تقویت شود. اما بدانید که نوشته من فقط از سر دلسوزی است و خدای نکرده قصد آزردن هیچ کس را نداشته ام. اما قبول کنید گاهی تلنگری لازم است تا از خواب بیدار شویم. امیدوارم کسی از این تلنگر ناراحت نشود.
حلال کنید.

بسیاری از دوستان رشته های دیگر این روزها با دیدن ما میپرسند که اعتراضاتتان به کجا رسید؟ (اشتباه نکنید نمی خواهم دانشکده را نقد کنم) اما سوال بهتر این است که خود ما با خودمان چه کردیم؟
شما ارتباطاتی ها خود دیدید که بنده در جلسات نقد دانشکده چقدر فعالانه بحث می کردم، و هنوز هم به حرف هایی که در آنجا زدم اعتقاد دارم؛ اما خوب است که کمی هم به وضعیت خودمان بیندیشیم. آیا ما در مسیر درستی حرکت میکنیم؟ بنده هرگز نمره های دانشگاه را ملاک مناسبی برای پاسخ این سوال نمی دانم، اما بیایید خودمان با خودمان روراست باشیم! واقعا چند نفر از ما در مسیر هدفی معین به درستی حرکت می کنیم؟ من وقتی نگاه می کنم بین بچه های هم کدی و هشتاد و سه ای که بزودی وارد فوق میشوند جز چهار-پنج نفر کسی را نمی بینم که راه درستی را نتخاب کرده باشد!
بیایید یک کار کنیم: تصور کنید اگر ده سال آینده را به شیوه ای که در یک ماه گذشته زندگی کرده اید، زندگی کنید وضعیت شما چگونه خواهد بود؟
جواب بسیاری از ما به این سوال تلخ خواهد بود. اگر در یک ماه گذشته یک کتاب علمی هم مطالعه نکرده باشیم، ده سال دیگر حتی اگر مدرک دکتری هم بگیریم بی سواد خواهیم بود!
متاسفانه من به دوستان خودم که نگاه میکنم میبینم که هر کدام مسیری را در پیش گرفته اند که یا مقصدی ندارد و یا به جایی می رود که هیچ رابطه ای با ماهیت این رشته ندارد. یکی بزرگتین فعالیتش در حوزه شعر و ادب است، دیگری انیمیشن میسازد، یکی دیگر معم شده، آن یکی در سال چهارم تحصیلش هنوز دنبال این است که چه چیزهایی را باید خواند؟!، آن یکی سرش را پایین انداخته و به دروس دانشگاه اکتفا کرده (و معدل بالایی هم آورده) و میگوید من به سیستم اعتماد میکنم تا ببینم چه میشود!!!یکی دیگر رفته سراغ پزشکی اسلامی و... . تازه اینها که گفتم باز حداقل هدفی هرچند بی ربط دارند. برخی دیگر که از همان هدف هم برخوردار نیستند. شخصی برای لذت جامعه شناسی میخواند!!! آن یکی شروع به خواندن رمان کرده و ... .
فاین تذهبون؟
بیایید قبل از اینکه به عاقبتی که در تصور بالا دیدیم اتفاق بیفتد فکری به حال خود کنیم. راه این هدف گیری هم همین است. دوست دارید ده سال دیگر دقیقا چه وضعیتی داشته باشید؟
اگر این هدف را انتخاب کنیم، شناسایی راه رسیدن به آن سخت نیست! فقط نیاز به یک چیز دارد: همت
سلام
جناب آقای دکتر آشنا در قسمت نظرات مطلب پیشین سوالی را از بنده کرده بودند که مفید دانستم جوابش را در قسمت اصلی بگذارم. چراکه این سوال ممکن بود برای هر خواننده ای پیش بیاید و در ضمن جوابیه را که نوشتم متوجه شدم که خواندن آن برای دیگر دوستان نیز مفید خواهد بود و به روشن شدن مطالب قبلی کمک خواهد کرد.
متن سوال استاد محترم،دکتر آشنا:
خوش و خوب آمدي.در مورد نابهنجاريهاي فرهنگي از منظر فرهنگ ديني -شيعي - انقلابي - ايراني - سال87 سخن گفته اي يا اعم از اين سازه هاي هويتي را در نظر داشته اي؟
جواب: با عرض سلام خدمت شما جناب آقای دکتر آشنا و تشکر از سز زدن به این وبلاگ
روشی که در این تحلیل استفاده شده است اساسا در تحلیل نقش هویتی هر دینی در هر جامعه ای کاربرد دارد. تنها تفاوت این روش در ادیان متفاوت، آن دسته از گناهانی است که باید مورد مطالعه قرار گیرند. ترادفی که در این مقاله نسبت به دو کلمه ی "دین" و "اسلام" وجود دارد، دارای دو کارکرد است: اول اینکه با این کار بحث صورت عینی تری پیدا کرده است و تبدیل به یک بحث شبه فلسفی روش شناختی نشده است و دوم آنکه به علت آشنایی نسبی بنده با دین اسلام و فرهنگ ایرانی و با توجه به اینکه هنگام نگارش مقاله، ایده آن هنوز انسجام نیافته بودند؛ این ترادف باعث شد تا در حین تفکرات و مباحثاتی که با دوستان داشتم بیشتر با ظرایفی که لازم است در این نظریه لحاظ شود پی ببرم.
اما آیا این نظزیه شیعی است؟ از آنجا که تفاوت عمده ای بین محرمات اجتماعی، بین شیعه و سنی وجود ندارد نمی توانم اینگونه ادعا کنم. اما لازم است به عرض برسانم که در حین مباحثات و تفکرات، گناه هفتمی را یافتم:"توهین به شعائر دینی" شاید اگر این گناه را در بحث وارد کنیم بتوان تفکیکی میان جامعه شیعه و سنی در تحلیل قائل شد.
این تحلیل رابطه ی نزدیکی با انقلاب هم ندارد هرچند که بسیار به کار جمهوری اسلمی خواهد آمد. چرا که انقلاب به عنوان یک پدیده ی اجتماعی اگرچه ریشه در اعتقادات مردم ایران دارد لیکن نتیجه ی آن اعتقادات است و نه جزئی از اعتقادات. حال آنکه ما به خود اعتقادات و نقش آنان در همبستگی اجتماعی می پردازیم و نه نتایج آن. به عقیده من چنانچه هویت دینی(همان مفهومی که در این مقاله در حقیقت در جستجوی راهی برای سنجیدن آن هستیم) ملتی قوی باشد و آن دین آنها را در شرایطی که هستند امر به انقلاب کند، آنها دست به انقلاب خواهند زد.
از طرف دیگر از آنجا که ادیان معمولا مرز های سیاسی و نژادی را به رسمیت نمی شناسند این تحلیل چندان رابطه ای با ایرانی بودن هم نخواهد داشت گرچه برای جامعه ی ایران مفید خواهد بود.
با توجه به آنچه به عرض رسید، مسلم است که زمان نیز چندان تاثیری در این بحث نخواهد داشت.
سخن آخر اینکه هدف من در این مقاله ارائه ی روشی بوده است تا با آن بتوان به تحلیل میزان دینی بودن جوامع اعم از جامعه ایران یا دیگر جوامع پرداخت. فکر میکنم این از لازمه های هر ایده ی علمی است که نه فقط در یک جامعه بلکه در همه ی جوامع قابل پیاده یا آزمایش شدن باشد. بنابر این بنده معتقدم که این تحلیل هم به کار جامعه ایران و هم به کار دیگر جوامع خواهد آمد.
امروزه در نهاد های فرهنگی کشور بحث های زیادی در رابطه با شاخص های فرنگی صورت می گیرد. این بحث ها معمولا از این جهت دارای پیچیدگی های گوناگون اند که مفهوم فرهنگ در ایران آمیختگی زیادی با دین دارد و از آنجا که دین مفهومی غیر عینی است اندازه گیری آن با شاخصه هایی خاص که در آخر اطلاعاتی آماری به ما عرضه کنند و ما بر اساس آن آمار میزان دینداری مردم را بسنجیم امری بسیار پیچیده می نماید. این مقاله تلاشی است برای ارائه ی راهی که بر اساس آن بتوان به اندازه گیری میزان دینی بودن جامعه پرداخت.
آیا جامعه ی ایران مذهبی است؟
این سوال معمولا از جانب مذهبیون به سرعت جواب داده شده و معمولا این جواب مثبت است. طبعا کسانی که مرا می شناسند انتظار دارند که من نیز در اینجا همین جواب را بدهم. اما بیایید قبل از آنکه بخواهیم هرچه سریعتر هزار استدلال منطقی و غیر منطقی برای جواب مثبت به این سوال بتراشیم، ابتدا رویکردی علمی را انتخاب کنیم و سپس بر اساس آن به تحلیل این بعد جامعه ی ایران بپردازیم.
برای اینکه هرچه بیشتر از عدم دخالت احساسات مذهبی اطمینان حاصل کنیم لازم است تا شیوه ای تا حد ممکن عینی را برگزینیم.
حال که ما می خواهیم درباره ی دینی بودن یا نبودن یک جامعه اظهار نظر کنیم لازم است تعریف خود را از جامعه ی دینی مشخص کنیم. اساسا ماهیت جامعه انسجام آن است. برای مثال در اصطلاح علمی ما هرگز به جمعی صد نفری از زندانیانی که هر یک در زندان انفرادی محبوسند جامعه نمیگوییم. اولین رکن جامعه ارتباط اعضای آن با هم و در نتیجه ی آن پیدایش همبستگی و انسجام بین اعضا است . بناراین اگر بخواهیم ماهیت یک جامعه را اجین با یک امر قلمداد کنیم باید نقش حیاتی آن امر در ایجاد همبستگی آن اجتماع را به اثبات برسانیم. بنابر این جامعه ای دینی است که اساس انسجام آن جامه اعتقادات دینی باشد.
دورکهیم معتقد به دو نوع همبستگی در جوامع بشری است. همبستگی بر اساس همانندی و همبستگی بر اساس تقسیم کار. در همبستگی از راه همانندی که بنا به نظر او بیشتر در جوامع سنتی(مکانیک) موجود است همبستگی بیشتر به خاطر همانندی های افراد و علاقه ای که به جمع دارند شکل می گیرند. اما در جوامع مدرن(ارگانیک) از میزان این علقه کم شده وهمبستگی مردم نه به خاطر علقه ی به دیگران که به خاطر نیازشان به یکدیگر است.
حال باید دید آیا همبستگی ناشی از دین از کدام نوع است؟
اولا دین پدیده ای سنتی است یعنی از روزگاز کهن یه ما رسیده است بنابر این هدف بودن همبستگی مدرن برای دین بعید به نظر میرسد. ثانیا مفاهیمی چون برادری و برابری، صله رحم ، حقوق همسایگی، خدمت به خلق و از این دست که مورد تاکید دین بوده است بیانگر این حقیقت است که دین همواره به دنبال ایجا جامعه ایست که در تقسیم بندی فوق در رده ی جامعه ی مکانکی قرار خواهد گرفت.
خواننده توجه دارد که در اینجا کلمه ی دین مترادف دین اسلام گرفته شده است. چرا که ما درباره ی جامعه ی ایران بحث میکنیم. چنانچه بخواهیم در رابطه با دین و جامعه ای دیگر سخن بگوییم روش بحث تغییری نخواهد کرد جز اینکه جای مفاهیمی که در اینجا از اسلام وام گرفته شده است لازم است از مفاهیم آن دین استفاده شده است.
بنا براین چنانچه بخواهیم همبستگی دینی یک جامعه را مورد مطالعه قرار دهیم باید ملاک هایی مرتبط با جوامع مکانیکی را مطالعه کنیم. بنا بر نظر دورکیم مهمترین شاخصه ی عینی جوامع مکانیک قانون مجازات، در این جوامع است. وی مجازات ها را به دو نوع مجازات سازمان یافته و سازمان نیافته تقسیم می کند و مجازات های سازمان یافته را برای مطالعه ی خود بر می گزیند. اما به عقیده ی من این شیوه در جوامعی که حکومتی دینی دارند درست نیست. چرا که در این جوامع حقوق جزا در حقیقت نه بر اساس وجدان جمعی که بر اساس نظرات مجتهدین و علمای دین تدوین می شود. بنا بر این حقوق رسمی چنین کشورهایی نمی تواند ملاک خوبی برای بررسی جوامع آنها باشد. (البته به نظر می رسد در دنیای فعلی که قانون گذاری امری تخصصی شده است این ایراد حتی در مورد جوامع سکولار نیز تا حدی وارد است) برعکس، چنانکه بخواهیم این جوامع را بررسی کنیم باید به بررسی مجازات های سازمان نیافته بپردازیم . اما مشکل اینجا است که مجازات های غیر رسمی نه از عینیت چندانی برخوردارند و نه چندان قابل اندازه گیری اند.
در اینجا نیاز به مفهوم دیگری داریم تا بتوانیم شدت مجازات های غیر رسمی را تعیین کنیم. مفهومی که در اینجا به کمک ما خواهد آمد مفهوم "قبح اجتماعی" است. به جای آنکه نیروی خود را صرف طرح ریزی راهی برای اندازه گیری شدت برخوردها و مجازات های غیر رسمی که کاری بسیار دشوار و چه بسا غیر ممکن است کنیم، به این مطلب خواهیم پرداخت که افراد متخطی از این هنجارهای دینی چقدر برای انجام این عمل در جامعه احساس راحتی دارند. زیرا هرچقدر که انجام این عمل برای آنها مشکل تر باشد نشان دهنده آن است که جامعه در مقابل آن عمل واکنش شدیدتری را بروز می دهد. از این مفهوم نه فقط در زمینه ی مطالعات جامعه شناسانه دین که در بررسی کلیه ی واکنش های اجتماعی به تخطی از هنجارها، می توان استفاده کرد.
همانطور که بنا بر نظر دورکهیم با بررسی شدت و وسعت مجازات های رسمی، می توان به میزان همبستگی اجتماعی جوامع سنتی پی برد در اینجا می توان با بررسی شدت مجازات های سازمان نیافته نسبت به "گناهکاران" میزان همبستگی دینی در جامعه را سنجید.
اما هر گناهی نمی تواند در اینجا منشا بررسی قرار گیرد. این گناه ها باید دو ویژگی داشته باشند. اول اینکه این گناهان باید نمود اجتماعی داشته باشند. زیرا در غیر این صورت با توجه به تعریف مفهوم قبح اجتماعی، این مفهوم ربطی به آنها پیدا نخواهد کرد. چرا که اساسا نمود چندانی در جامعه ندارند که جامعه به واکنشی خاص در مورد آنها دست زند. دوم اینکه واکنش جامعه در برابر این گناه ها باید تا حد زیادی از دین ریشه بگیرد. برای مثال گناه قتل یا گناه دروغ دارای این ویژگی نمی باشند. چرا که کسی نمی تواند ادعا کند که واکنش منفی از این دو عمل تا حد زیادی در دین ریشه دارد چرا که این دو گناه حتی در بی دین ترین ملت ها و برای بی دین ترین انسان ها قبیح است. به عبارت دیگر قبح این گناه ها فطری است. اساسا گناه هایی را میتوان در اینجا مورد بررسی قرار داد که قبح آنان برای جوامع بشری چنان بدیهی نباشد که بحث راجع به بدی یا خوبی آن ها عجیب به نظر آید.
با این تعریف می توان بر اساس تعلیم اسلام شش گناه را در بحث، دخیل دانست : شرب خمر، زنا، لواط، روزه خواری، بد حجابی و رابطه با نامحرم. البته باید توجه داشت که در اینجا ما فقط با نمود و بروز اجتماعی آنها کار داریم و نه با ذات آن اعمال یا جنبه های فردی آن.
در اینجا میتوان با بررسی قبح اجتماعی این شش گناه میزان همبستگی دینی را در جامعه سنجید. اما روش سنجیدن این مفهوم خود موضوع دیگری است که خود مستلزم مقاله ی جداگانه ایست و به انشاء ال.. در آینده به آن خواهیم پرداخت.


